تبليغاتX
کبوترانه پریدید ، خوش به حال شما

 

هر دو تامون آر پی جی زن بودیم

یه موقعیتی رو سپرده بودند به ما دو تا

کمکی شلیک می کردیم

یکی او می زد و من کمکش بودم

یکی من می زدم و اون کمکم بود

یه بار نوبت من بود

حال نداشتم بلند بشم و شلیک کنم

بی حالی رو از چشمام خوند

قبضه رو آماده کرد

بلند شد و زد

یهو دیدم نشست

هیچی نمی گفت

صورتش رو نگاه کردم

یه تیر درست نشسته بود توی پیشونیش

شبیه یه خال...

 

                           منبع: مجموعه خاکریز ۸ ، خاطرات نوجوانان دفاع مقدس

 



سه شنبه 1391/03/02 |

 

بهش گفتم: چرا طوری لباس نمی پوشی که در شأن و موقعیت اجتماعیت باشه؟

یه کم بیشتر خرج خودت کن

چرا همه اش لباسای ساده و ارزون قیمت می پوشی؟

تو که وضع مالیت خوبه

گفت: تو بگو چرا باید چیزایی داشته باشم که بقیه حسرتش رو بخورن؟

چرا باید زرق و برق دنیا چشمام رو کور کنه؟

دوست دارم مثل بقیه مردم زندگی کنم...

 

                         خاطره ای از زندگی شهیده اعظم شفاهی

                          منبع: کتاب آن روز هشت صبح ، صفحه ۲۱

 

برای رسیدن به شهادت اول باید دل از دنیا بُرید... همین!



دوشنبه 1391/03/01 |

 

یه مدت بود که ظرف تفلون خریده بودیم

از اون موقع چند بار بهم گفته بود:

یادت نره! فقط قاشق چوبی بهش بزنیا

لایه تفلونش خراب نشه ها

دیگه داشت بهم بر می خورد

با دلخوری گفتم:

ابراهیم! تو که اینقدر خسیس نبودی؟

برای اینکه سوءتفاهم نشه ، زود گفت:

نه! خسیس نیستم

آدم تا جایی که می تونه باید همه چیز رو حفظ کنه

باید از اسراف جلوگیری کرد

باید طوری زندگی کنیم که کوچکترین گناه هم نکنیم...

 

                                   خاطره ای از زندگی شهید محمد ابراهیم همت

                                   منبع: یادگاران کتاب شهید همت ، صفحه ۳۵

 

شهید همت اینطور زندگی کرد که شد سردار دلها

ما هم می تونیم اینطور زندگی کنیم

یا علی بگیم و شروع کنیم...

 

           خدایا مرا همّتی کن عطا                 که با چشم همّت ببینم تو را             



یکشنبه 1391/02/31 |

 

 

دادستان جدید آدم درستی نبود

بروجردی باهاش کار داشت

پشت در دادستانی معطلش کرده بود

گفتم: یه روایتی هست که میگه:

هر وقت فتنه ها شما رو احاطه کرد ، از قرآن تمسک بجویید اصول کافی ج۲ص۴۵۹

گفت: عجب چیز خوبی گفتی ، باریک الله

قرآنش رو باز کرد و شروع کرد به خوندن

من راه رفتم ، او قرآن خوند

من بد و بیراه گفتم ، او قرآن خوند

گفتم: بلند شو تا بریم ، او قرآن خوند

گفتم : سه ساعته فرمانده عملیات کردستان رو پشت در معطل کرده

گفت: جوش نخور ، یه روایتی هست... شروع کرد همون روایت رو برا خودم گفتن

گفت: بشین قرآن بخون

گفتم: این آدم فکر میکنه کیه؟

گفت: قران بخون

عصبانی شده بودم ، گفتم: این یارو خیلی نامرده ، باید یه بلایی سرش آورد

گفت: بابا جون! بیا بشین قرآن بخون...

 

... بعدها باز بروجردی رو دیدم

گفت: آقا جون دستت درد نکنه

عجب روایتی یادم دادی

هر وقت ناراحت بودم می رفتم سراغ سیگار

اما با اون روایت سیگار رو ترک کردم...

 

                               خاطره ای از زندگی سردار شهید محمد بروجردی

                               منبع: یادگاران کتاب شهید بروجردی ، صفحه ۴۹

 

چه کار خوبی

ما هم تو زندگیمون پیاده کنیم

عصبانی شدیم بریم سراغ قرآن خوندن

بسم الله...



شنبه 1391/02/30 |

 

با محمد علی داشتیم می رفتیم جایی

پیچیدم توی یه خیابان یک طرفه

زد روی پام و گفت:

داری گناه می کنی ها!

توی جمهوری اسلامی این کار تو خلافه قانونه

قانون هم که رعایت نکنی ، گناه کردی

عین اینکه نمازت عمداً قضا بشه

هیچ فرقی هم نمی کنه...

 

                                      خاطره ای از زندگی شهید محمد علی رهنمون

                                       منبع: یادگاران کتاب شهید رهنمون ، صفحه ۳۸

 

راننده ها به گوش!

رعایت قوانین راهنمایی رانندگی هم یه تکلیفه

همونطوری که به نمازمون پایبندیم

به قوانین هم پایبند باشیم

تا حوادث کمتری داشته باشیم...

 



جمعه 1391/02/29 |

 

مجيد ۱۸ سالش بود كه تصميم گرفت برود جبهه

هر كاري كرديم كه مانع رفتنش بشيم ،‌ فايده اي نداشت

باباش بهش گفت: تو بمون تا من برم ، هر وقت برگشتم تو برو.

قبول نمي كرد و مي گفت بايد برم...

 

... روز اعزام بهش گفتم: مجيد! من دوست ندارم تو رو دست و پا شكسته ببينما!

مواظب خودت باش ، نري و درب و داغون برگردي

خنديد و گفت: نه مامان! خيالت راحت

من جوري ميرم كه ديگه حتي جنازه ام هم به دستت نرسه

به شوخي گفتم: لال شي ! اين چه حرفيه مي زني

چيزي نگفت و ساكت ماند...

 

... موقع اعزام تقريباً تمام مادرها توي محوطه ي چمن پادگان ،كنار بچه هاشون بودند

اما مجيد اصلاً كنارم نمي ماند

من هم دوست داشتم بچه ام مث بقيه بسيجي ها يه كم كنارم بمونه

اما مجيد كم مي يومد

هر وقت هم مي يومد ، گونه هام رو مي گرفت و مي گفت:

چيه مامان! چرا رنگت پريده؟ چرا ناراحتي؟

بهش گفتم: اين چه وضعشه؟ همه ي بسيجي ها كنار مادراشون هستن

تو چرا مدام اين ور و اون ور ميري و پيشم نمي نشيني؟

اولش طفره مي رفت و جواب نمي داد

يه بار كه خيلي اصرار كردم كه كنارم بمونه ، گفت:مامان جان!

من وقتي كنارت مي نشينم و اون احساس مادرانه رو توي چهره ات مي بينم

مي ترسم شيطون وسوسه ام كنه و نذاره برم جبهه

مي ترسم اين محبت مادري مانع از رفتنم بشه

واسه همين كم ميام كنارت مي شينم...

 

... موقع رفتن اومد سراغم

باهام روبوسي كرد و گفت:

مامان! وقتي سوار شديم من وسط اتوبوس مي ايستم

من تو رو نگاه مي كنم ، تو هم من رو نگاه كن

تا جايي كه ميشه همديگه رو نگاه كنيم...

 

وقتي ماشين حركت كرد تا لحظه ي آخر براش دست تكون مي دادم

او هم برام دست تكون مي داد

تا جايي كه ديگه همديگه رو نديديم

اين آخرين ديدارمون بود

چند روز بعد خبر شهادتش رو آوردند

همونطور كه خودش گفته بود ديگه جسدش برنگشت

هنوز هم برنگشته...

 

                                       راوي: مادر شهيد مجيد قنبري

                                       منبع:كتاب حكايت فرزندان روح الله ۲ ، صفحه ۹۲

 

عده ای به خاطر من و تو از لذت ها و حقوق مسلّم خودشون گذشتند

قدر این از خود گذشتگی ها رو بدونیم...

 



پنجشنبه 1391/02/28 |

 

عمليات بازي دراز بود

هلي كوپترهاي عراقي مستقيم به سنگر بچه ها شليك مي كردند

اوضاع وخيم شده بود

يكي از نيروها رفت سراغ فرمانده (شهيد وزوايي) و با ناراحتي گفت:

پس اين نيروهاي كمكي چي شدند؟

چرا نميان؟

چرا بچه ها رو به كشتن مي دهي؟

ديدم شهيد وزوايي سرش رو به سمت آسمان بلند كرد

با صداي بلند اين آيه رو خواند: الم تر كيف فعل ربك باصحاب الفيل...

صداش به گوش همه رسيد

بچه ها هم با فرمانده شون اين آيه رو فرياد كردند

يهو ديدم يكي از هلي كوپترهاي عراقي به اشتباه تانك خودشون رو به آتش كشيد

چند لحظه بعد دو تا از هلي كوپترهاي عراقي با هم برخورد كردند و منفجر شدند...

 

                                   خاطره اي از زندگي سردار شهيد محسن وزوايي

                                   منبع: سالنامه ياران ناب ۱۳۹۱



چهارشنبه 1391/02/27 |

 

 

از همه زودتر می آمد جلسه

تا بقیه برسند ، دو رکعت نماز می خواند

یکبار بعد از جلسه کشیدمش کنار و پرسیدم:

نماز قضا می خونی؟

گفت: نه! نماز می خونم که جلسه به یه جایی برسه

همین طور حرف روی حرف تل انبار نشه...

 

                                  خاطره ای از زندگی سردار شهید مهدی زین الدین

                                  منبع: کتاب آقا مهدی ، صفحه ۱۰۹

 

چقدر خوبه ما هم قبل از انجام کارهامون مثل آقا مهدی دو رکعت نماز بخونیم

و نتیجه رو واگذار کنیم به خدا

اونوقت اگه کار نتیجه هم نگرفت

به نوعی دلمون آرومه که حتما خیر و صلاحی توش بوده که به نتیجه نرسیده

دو رکعت نماز شاید سه دقیقه هم طول نکشه ،

اما نتیجه اش زیبا و گاهی همیشگی میشه

امتحان کنیم...



سه شنبه 1391/02/26 |

 

رفته بود کویر

می خواست راه رفت و آمد قاچاقچیان رو ببنده

همون جا با مشکل آب مردم روستا آشنا شد

قنات های روستا خشکیده بود

باید لایه روبی می شدند

 

... ماشینش رو فروخت

با پولش امکانات خرید و قنات ها رو تعمیر کرد

مشکل حل شدو آب روستا راه افتاد...

 

                                        خاطره ای از زندگی سردار شهید علی معمار

                                        منبع: کتاب خدمت از ماست...۸۲ ، صفحه ۶۵



دوشنبه 1391/02/25 |

 

خیابون شده بود پُر از دستفروش

تصمیم گرفتیم بساطشون رو جمع کنیم

چرخ و گاری شون هم توقیف کنیم که دست از این کار بردارند

اما محمد ابراهیم مخالفت کرد

گفت: این که نمیشه راه حل!

این دستفروش ها همه شون فقیر و زحمت کش هستند

راه دیگری برای کاسبی ندارند

 

... راه حل داد

خودش هم عملی اش کرد

رفت و  بازارچه ای خارج از شهر براشون ساخت و به هر کدومشون یه غرفه داد

دیگه دستفروش ها خیابونا رو شلوغ نمی کردند

 

                        خاطره ای از زندگی شهید محمد ابراهیم احمدپور

                         منبع: کتاب خدمت از ماست...۸۲ ، صفحه ۴۶

 

کاش مسئولین این پست رو بخونن

اگه مسئولی رو می شناسید که این کار از دستش بر میاد ، براش تعریف کنین این خاطره رو



یکشنبه 1391/02/24 |

 

 

عملیّات محرّم مجروح شد

طوری که دکترا ازش قطع امید کرده بودند

حضرت فاطمه سلام الله علیها اومده بود به خوابش

فرموده بود: پسرم تو شفا گرفتی

بلند شو

فقط باید قول بدی که جبهه رو ترک نکنی!

بعد از این خواب، سر از پا نمی شناخت …

عملیّات خیبر شد فرمانده گردان حضرت علی اکبر علیه السلام

از بس حضرت زهرایی بود اسم گردانش رو عوض کرد گذاشت “یا زهرا سلام الله علیها ”

 

... ایام فاطمیه ترکش خورد به پهلوش

شهید شد

مثل مادرش حضرت زهرا سلام الله علیها ... 

 

                                 خاطره ای از زندگی شهید سیّد کمال فاضلی

 

کاش حضرت زهرا سلام الله علیها روز ولادتشون دست ما هم بگیرن

بیایم ما هم به حضرت زهرا سلام الله علیها  قول بدیم که دیگه گناه نکنیم

تا حضرت زهرا سلام الله علیها برامون مادری کنه...



شنبه 1391/02/23 |

 

فرمانده بود

اما برای گرفتن غذا مث بقیه رزمنده ها توی صف می ایستاد

سر صف غذا هم جلویی ها به احترامش کنار می رفتند

می خواستند او زودتر غذاش رو بگیره

او هم عصبانی می شد

ول می کرد و می رفت

 

... نوبتش هم که می رسید

آشپزها غذای بهتر براش می ریختند

او هم متوجه می شد و می داد به پشت سریش...

 

                             خاطره ای از زندگی سردار شهید محمود کاوه

                             منبع: کتاب خدمت از ماست...۸۲ ، صفحه ۲۳



جمعه 1391/02/22 |

 

داشتم تو جبهه مصاحبه می گرفتم

کنارم ایستاده بود که یهو یه خمپاره اومد و بوممم...

نگاه کردم دیدم یه ترکش بهش خورده و افتاده روی زمین

دوربین رو برداشتم و رفتم سراغش

بهش گفتم توی این لحظات آخر اگه حرف و صحبتی داری بگو

در حالی که داشت شهادتین رو زیر لب زمزمه می کرد ، گفت:

من از امت شهید پرور ایران یه خواهش دارم:

اونم اینکه وقتی کمپوت می فرستید جبهه

خواهشاً اون کاغذ روی کمپوت رو جدا نکنید

بهش گفتم: بابا این چه جمله ایه؟

قراره از تلویزیون پخش بشه ها!

یه جمله بهتر بگو برادر...

با همون لهجه ی اصفهانیش گفت:

اخوی! آخه نمی دونی ، تا حالا سه بار به من رب گوجه افتاده...

 

همینطور که دارین با این خاطره ی زیبا می خندید ، به این نکته هم توجه کنید که چقدر مرگ در ذهن شهدا حقیر بوده. اونقدر حقیر بوده که لحظه های آخر هم دست از شوخی بر نمی داشتند و دغدغه ی رفتن از این دنیا رو نداشتند...



پنجشنبه 1391/02/21 |

 

توی منطقه عملیاتی رمضان محاصره شده بودیم

۱۵ نفری می شدیم

تشنگی فشار آورده بود

همه بی حال و خسته خوابمون برد

وقتی بیدار شدیم ، شهید فایده گفت:

بچه ها من خواب حضرت زهرا سلام الله علیها رو دیدم

حضرت با دست خودشون به من آب دادند و قمقمه ی شهیدی رو پر از آب کردند

 

... سریع رفتم سراغ قمقمه ی یکی از بچه ها که شهید شده بود

دست زدیم ، پر از آب خنک بود

انگار همین الان توش یخ انداخته بودند

همه ی بچه ها از اون آب سیراب شدند

از اون آب شیرین و گوارا

از مهریه ی حضرت زهرا سلام الله علیها...

 

                                         راوی: غلامعلی ابراهیمی

                                         منبع: کتاب افلاکیان ، صفحه ۲۸۴

 

تصویر بالا تصویری واقعی از شهدای مظلوم و تشنه ی عملیات رمضان است...



چهارشنبه 1391/02/20 |

 

تازه شهید رجایی نخست وزیر شده بود

اون زمان ما همسایه ایشون بودیم و توی خونه بنایی داشتیم

صبح اول وقت داشتیم نخاله های ساختمانی رو می بردیم بیرون  

یه لحظه شهید رجایی رو دیدم که نون به دست داشت می یومد

بعد از احوال پرسی بهم گفت: اگه کمک می خواهید بیام کمک؟

ازش تشکر کردم و ایشون هم رفتند منزلشون

 

... بعد از چند دقیقه با کمال تعجب دیدم شهید رجایی برگشت

آستیناش رو بالا زده و اومده بود به ما کمک کنه

هر چه اصرار کردم که نمیخاد... شما زحمت نکشید ، فایده ای نداشت

می گفت: همسایه بودن یعنی همین

 

                                                 راوی: همسایه شهید رجایی

                                                 منبع: سالنامه یاران ناب ۱۳۹۱

 

واقعا آدم می مونه از این همه اخلاص

شهید رجایی عزیز! آخه چقدر نخست وزیری رو حقیر می دیدی که بیخیال از جایگاهت میرفتی و نخاله های ساختمان همسایه رو جمع می کردی؟

کاش بعضی از ما هم یاد می گرفتیم و به پست های دنیائی مون همینطوری نگاه می کردیم.

کاش ما هم به همسایمون اهمیت می دادیم. همسایه ای که بعضی هامون سال به سال یه بار هم نمی بینیمش. همسایه ای که پیامبر ص فرمود: آنقدر جبریل در مورد رعایت حقوق همسایه تاکید کرد که من فکر کردم الان می گوید همسایه از همسایه ارث می بره.

کاش اگه به همسایمون کمک نمی کنیم ، لااقل اذیتش نمی کردیم. انگار نشنیدیم که پیامبر ص فرمودند: هر کس همسایه اش از شرش در امان نباشد ، ایمان ندارد...



سه شنبه 1391/02/19 |

 

حاج احمد کاظمی توی عملیات بیت المقدس بدجوری مجروح شد

ترکش خورده بود به سرش

با اصرار بردیمش اورژانس

می گفت: کسی نفهمه زخمی شدم ، همین جا مداوام کنین

دکتر اومد و گفت: زخمش عمیقه ، باید بخیه بشه

بستریش کردند

از بس خونریزی داشت بیهوش شد

 

... بعد یه مدت یک دفعه از جا پرید و گفت:

پاشو بریم خط

قسمش دادم. گفتم: آخه تو که بیهوش بودی ، چی شد یهو از جا پریدی؟

گفت: بهت میگم ، به شرطی که تا زنده ام به کسی چیزی نگی

بعد برام تعریف کرد:

وقتی بیهوش بودم دیدم حضرت زهرا سلام الله علیها وارد شدند

بهم فرمودند: چیه؟ چرا خوابیدی؟

عرض کردم: سرم مجروح شده ، نمی تونم ادامه بدم

حضرت دستی به سرم کشیدند و فرمودند: بلند شو ، چیزی نیست

بلند شو برو به کارهایت برس

 

                                            راوی: آقای خانزاد

                                            منبع: کتاب خط عاشقی ، صفحه ۹



دوشنبه 1391/02/18 |

 

هوا تاریک بود و بچه ها توی دشت آماده شروع عملیات بودند

یه دفعه متوجه انفجار مین منور شدیم

انفجار مین هم مساوی بود با شلیک منور و روشن شدن منطقه

منطقه هم اگه روشن میشد دشمن بچه ها رو می دید و عملیات لو می رفت

کلی هم کشته می دادیم.

یکی از بچه ها خودش رو انداخت روی مین منور

اونقدر حرارت مین منور زیاد بود که کل بدنش رو سوزاند

پلاکش هم ذوب شد

آروم چشماش رو بست و پر کشید

خودش رو فدا کرد تا بچه ها قتل و عام نشن

خودش رو فدا کرد تا عملیات لو نره ...

 

                                             منبع: کتاب شهید گمنام ، صفحه ۱۵۵

 



یکشنبه 1391/02/17 |

 

معمولاً صورت بشاشی داشت

یک بار سر مسئله ای با هم به توافق نرسیدیم.

هر کدام روی حرف خودمان ایستاده بودیم که او عصبانی شد

اخم توی صورتش افتاده بود و لحن مختصر تندی به خود گرفت.

از خانه زد بیرون

وقتی برگشت دوباره همان طور با روحیه باز و لبخند آمد.

بهم گفت«بابت امروز صبح معذرت می خواهم.»

می گفت:نباید گذاشت اختلافات خانوادگی بیش از یک روز ادامه پیدا کند.

 
                                               راوی: همسر شهید اسماعیل دقایقی



شنبه 1391/02/16 |

 

 

فکش اذیتش می کرد.

دکتر معاینه کرد و گفت«فردا بیا بیمارستان.»

باید عکس می گرفت.

عکسش که آماده شد،رفتیم دکتر ببیند.

وسط راه غیبش زد.

توی راه روهای بیمارستان دنبالش می گشتیم.

دکتر داشت می رفت.

بالأخره پیداش کردم.

یک پیرمرد را کول کرده بود داشت از پله ها می برد بالا...

 

                                                             راوی: همسر شهید مهدی باکری

 

مؤمن دنبال فرصته تا ثواب جمع کنه...

از این موقعیت ها و کارهای خوب اطرفمون زیاده

مواظب باشیم ازشون غافل نشیم



جمعه 1391/02/15 |

 

 

حاج احمد متوسلیان رو آورده بودن بیمارستان

رنگ صورتش پریده بود

لبهاش ترك خورده بود 

پاهاش زخمی شده بود

پرستار به وضع خرابش نگاه کرد و گفت:

برادر اجازه بديد داروی بيهوشی تزريق كنم.

اينطوری موقع درمان كمتر درد می كشيد.

با ناله گفت:نه خواهر! بيهوشم نكن!

داروتو نگه دار برا اونهايی كه زخم عميق تری دارند...



پنجشنبه 1391/02/14 |

 

یه شب یکی از همکاران عباس ما رو به یه مهمونی دعوت کرد

به مناسبت سالگرد ازدواجشون جشن گرفته بودند

گفته بود آدمهای زیادی نمیان و فقط افراد آشنا رو دعوت کرده

 

... وارد کوچه ی میزبان که شدیم ، دیدم ماشین های زیادی پارک شده

فکر کردیم لابد مال خانه های دیگه است

وارد خونه که شدیم دیدیم مهمونی مفصل و شلوغی گرفته

اونم از مهمونی های اون زمان

زن و مرد با هم می قصیدند

وضع حجاب به شدت خراب بود

مشروب و مخلفات هم روی میزها فراوان

طاقت نیاوردیم و زدیم بیرون

توی راه خونه عباس بغض کرده بود

رسیدیم خونه زد زیر گریه

بلند بلند گریه می کرد

می گفت چه جوری امشب رو جبران کنم؟

سرش رو به در و دیوار می کوبید

رفت قرآن رو باز کرد و شروع کرد به خوندن

تا صبح همین طور بود

 

                              به نقل از همسر شهید عباس بابایی

 

 



چهارشنبه 1391/02/13 |

 

عملیات شروع شده بود

گردان ما خط شکن بود

همه چیز داشت خوب پیش می رفت

یه دفعه خوردیم به یه کانال پر از سیم خاردارهای حلقوی

باید هر جور بود از این مانع رد می شدیم

یه دفعه متوجه شدیم عراقی ها دارن بهمون نزدیک میشن

اگه ما رو می دیدند عملیات لو می رفت و بچه ها قتل و عام می شدند

چاره ای جز عبور نبود

توی فکر بودیم که یه دفعه فرمانده خودش رو انداخت روی سیم خاردارهای حلقوی

داشتیم از تعجب شاخ در میاوردیم

گفت از روی من رد بشین و برین جلو تا عراقی ها نیومدند

هیچ که حاضر نبود رد بشه

تا اینکه ما رو به جان امام قسم داد

با گریه از روش رد شدیم

آخرین نفر من بودم

دستمو گرفت

غرق خون شده بود و صداش در نمی یومد

اشاره کرد به پاکتی که توی جیبش بود و بهم فهموند که بردارم

فکر کردم وصیت نامه اش رو نوشته

برداشتم

عراقی ها نزدیک شده بودند

باید میرفتم تا من رو نبینند

وقتی داشتم میرفتم گریه ام گرفته بود

برگشتم و به فرمانده ام نگاه کردم

دیدم آروم داره اشک می ریزه و به سختی دستاش رو به سمتم تکون میدم

فکر کردم داره باهام خدافظی می کنه

 

...خودم رو انداختم پشت یه خاکریز

پاکت نامه  فرمانده رو باز کردم

خشکم زد

به جای وصیت نامه یه عکس دیدم

عکس دخترش بود

دختری که تازه دنیا اومده بود و هنوز ندیده بودش

تاز فهمیدم تکون دادن دستاش برا خدافظی نبوده

میخواسته بگه برگرد یه بار هم که شده عکس دخترم رو ببینم و از دنیا برم

 

                                                                    راوی: سید یاسر موسوی

 

شاید یه شبهه برا عده ای پیش بیاد که چرا یه رزمنده باید خودش رو بندازه روی سیم خاردار تا از روش رد بشن: علتش شرایط به وجود آمده بوده. عملیات شروع شده  و اگر این رزمنده خودش رو نمی انداخت و بچه ها از روی ایشون رد نمی شدند ، عملیات لو می رفت و علاوه بر اینکه ضررهای مالی و ارضی زیادی به ایران وارد می شد ، خیلی از رزمنده ها قتل و عام می شدند. پس این بزرگوار از جان خودش می گذره تا هم اسلام پیروز بشه و هم جان خیلی از رزمنده ها حفظ بشه.

سیم خاردارهای حلقوی هم با این سیم خاردارهایی که در جاهای مختلف می بینید متفاوته ، این سیم خاردارها که برای حفاظت از مکانهای امنیتی مثل نیروی انتظامی مشاهده می کنید اصلا شبیه سیم خاردارهای حلقوی که در جنگ استفاده میشده نیست. سیم خاردارهای حلقوی ، ضخیم و دارای طول و عرض زیاده که در جنگ برای ایجاد مانع آن را فشرده می کردند تا کسی نتواند از آن عبور کند و به راحتی قابل قیچی و برداشتن نباشد. پس تنها راه ممکن در اون فرصت کم از خودگذشتی اون رزمنده ی بزرگوار بوده

 

                                                                      شادی روحشون صلوات

 

 



سه شنبه 1391/02/12 |

 

از جبهه که بر می گشت می رفت و کار می کرد

کارش حفر چاه برای مردم بود

دستمزدش هم می داد به همسرش

می گفت این پول رو  وقتی من جبهه هستم خرج کن تا محتاج کسی نشی

 

... وقتی شهید شد آدمای غریبه زیاد می یومدند خونمون

من اونا رو نمی شناختم

می گفتند پسرت شب ها می یومده خونه ی ما و بهمون کمک می کرده

مشکلاتمون رو حل می کرده

ما یحتاج زندگیمون رو تامین می کرده

طوری رفتار کرده بود که من هم نفهمیده بودم... مثل مولاش علی علیه السلام 

 

                                                     راوی: مادر شهید سرمستی

                                                    منبع: بر خوشه خاطرات ، صفحه ۲۵



دوشنبه 1391/02/11 |

 

تعداد مجروحین بالا رفته بود

فرمانده از میان گرد و غبار انفجارها دوید طرفم و گفت:

سریع بی سیم بزن عقب و بگو یه آمبولانس بفرستند مجروحین رو ببره

بی سیم زدم

به خاطر اینکه ممکن بود عراقی ها شنود کنن ، از پشت بی سیم با کُد حرف می زدیم

گفتم: حیدر... حیدر ... رشید!

چند لحظه صدای فش فش به گوشم رسید و بعد صدای کسی امد:

- رشید به گوشم

- رشید جان حاجی گفت یه دلبر قرمز بفرستید!

- هه هه دلبر قرمز دیگه چیه؟

- شما کی هستید؟ پس رشید کجاست؟

- رشید نیست. من در خدمتم

- اخوی! مگه برگه ی کُد نداری؟

- برگه کُد دیگه چیه؟ بگو ببینم چی می خوای؟

بد جوری گرفتار شده بودم

از یه طرف باید با کُد حرف می زدم که خواسته مون لو نره

از طرفی هم با یه آدم شوت برخورد کرده بودم

بازم تلاشمو کردم و گفتم:

- رشید جان! از همون ها که چرخ دارند!

- چی میگی؟ درست حرف بزن ببینم چی می خوای؟

- بابا از همون ها که سفیده

- هه هه. نکنه ترب می خواهی؟

- بی مزه! بابا از همون ها که رو سقفش یه چراغ قرمز داره

- دِ لا مصب زودتر بگو آمبولانس می خوام دیگه!

کارد می زدند خونم در نمی اومد

هر چی بد و بیراه بود پشت بی سیم بهش گفتم

اونهمه تلاش کردم دشمن نفهمه چی می خوایم ، اما این بنده خدا... 

 

                                                منبع: کتاب رفاقت به سبک تانک ، صفحه ۵۵

 



یکشنبه 1391/02/10 |

 

تانک عراقی آتش گرفت

یه سرباز خودش رو از تانک پرت کرد بیرون

گیج گیج بود

چپ و راستش رو نگاه کرد

سر جاش ایستاد

قمقمه اش رو برداشت

شروع کرد به آب خوردن

یکی از بچه ها نشانه رفت طرفش

علی اکبر زد زیر اسلحه اش و گفت:

چیکار می کنی؟ مگه نمی بینی داره آب می خوره؟

نگذاشت بزندش.

بعدش هم گفت:

شما مثل امام حسین علیه السلام باشید نه مثل دشمنای امام حسین علیه السلام

 

                                         روایتی از زندگی شهید علی اکبر محمد حسینی

                                        راوی: رضا محمدی

                                        منبع: کتاب خط عاشقی ، صفحه ۱۴۵



شنبه 1391/02/09 |

 

عملیات رمضان بود و هوا گرم

شهید افراسیابی و چند تا از بچه ها یه گوشه نشسته بودند

حا ج امیر گفت : تشنمه ، کسی آب داره بهم بده

یکی از بچه ها که توی قمقمه اش به جای آب ، آبمیوه ریخته بود ، گفت:

آب چیه حاجی ! آبمیوه بهت میدم

شهید افراسیابی تا اسم آبمیوه رو می شنوه میگه:

قربون لب های تشنه ات یا علی اصغر علیه السلام

تو کربلا آب پیدا نشد ،  اینجا به من آبمیوه میدی؟

اشکش سرازیر شد

رو کرد به آسمون و گفت:

خدایا میشه همینطور که میام آبمیوه رو بخورم ،

هنوز نخورده ، یه ترکش اصابت کنه به گلوم (با دست به نقطه ای از گلوش اشاره کرد)

منم فدائی حضرت علی اصغر علیه السلام بشم؟

 

... خمپاره شصت به زمین خورد

گرد و خاک همه جا رو فرا گرفت

هوا که صاف شد ، دیدند ترکش خورده به گلوش و داره خون میاد

درست همون جایی که با دست اشاره کرده بود

 

                                          روایتی از زندگی شهید امیر افراسیابی

                                          منبع: سالنامه یاران ناب ۱۳۹۰

 



چهارشنبه 1391/02/06 |

 

روز شهادت حضرت زهرا یکی اومد خدمت آیت الله بهجت

عرض کرد: آقا تسلیت میگم ، به حضرت زهرا سلام الله علیها سیلی زدند

آیت الله بهجت فرمودند: الان هم به حضرت زهرا سلام الله علیها سیلی می زنند

عرض کردند: الان چطور به حضرت سیلی می زنند؟

آیت الله بهجت فرمودند: هر دختر شیعه با بی حجابیش یه سیلی به صورت حضرت زهرا سلام الله می زنه

 

از امروز وقتی توی شهر دور می زنی ببین حضرت زهرا سلام الله علیها روزی چند تا سیلی می خوره

نمی خوام نصیحت کنم

اما خیلی زشته که ما شیعیان هم خون به دل زهرای مرضیه کنیم

یا علی



چهارشنبه 1391/02/06 |

 

روز شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها بود

سر کلاس که اومد چند تا کتاب عربی و فارسی با خودش آورده بود

هیچ وقت دیر نمی آمد و زود هم نمی رفت

عین دو ساعت را می ماند و معمولا هم نود و نه درصد زمانش به درس می گذشت

اما اون روز نزدیک نیم ساعت  درباره حضرت زهرا سلام الله علیها صحبت کرد

نمی دانم در ذهنش چی گذشت که یهو شروع به گریه کرد

با صدای بلند

یه لحظه جا خوردم

اصلاْ انتظار نداشتم

هیچ کس انتظار نداشت

با صدای بلند گریه می کرد...

 

اگر به خانه ی ایشان بروید باور نمی کنید که خانه ی یه استاد برتر دانشگاه ست

شبی که دکتر در منزلشان مراسم سوگواری حضرت زهرا سلام الله علیها گرفته بودند

خانم من هم رفته بود

وقتی برگشت برای همه ی فامیل و دوستان تعریف می کرد که خیلی ساده بود

می گفت من فکر کردم می روم در یه خونه شبیه کاخ

تصور ایشون از یه استاد دانشگاه این بود

باورش نمی شد

با تعجب می گفت: تلویزیونشان معمولی ، مبل هاشون ساده ، فرش شان معمولی و ...

 

                  به نقل از یکی از شاگردان شهید

                 منبع: کتاب شهید علم خاطرات شهید دکتر مجید شهریاری ، صفحات ۷ و ۷۳

 

داستانهای زندگی شهید شهریاری رو که خوندم ، آخر کتاب نوشتم:

به راستی که شهادت انتخابی است

و خداوند شهادت را تنها به خوبان امت پیامبر می دهد...

اللهم الرزقنا توفیق الشهادة فی سبیلک تحت رایت نبیک و ولایة علی بن ابیطالب علیه السلام



سه شنبه 1391/02/05 |

 

مدتی بود که هر چه می گشتیم شهیدی پیدا نمی شد

یه روز یکی از بچه ها نوار مرثیه ایام فاطمیه رو گذاشت

ناخودآگاه اشکمون جاری شد

بعد از عزاداری حرکت کردیم

داشتیم می گشتیم که یه تکه استخوان نظرم رو جلب کرد

با سر نیزه مشغول کندن شدم

یه تکه پیرهن از زیر خاک پیدا شد

مطمئن شدم شهیدی اینجاست

با فریاد بچه ها رو صدا کردم

روضه ی حضرت زهرا سلام الله علیها کار خودش رو کرده بود

پیکر شهید کاملا نمایان شد

لحظاتی بعد متوجه شدم شهید دیگری هم کنار او قرار داره

از حالت افتادنشون فهمیدم موقع شهادت صورت هاشون رو به همدیگه بوده

پیکر شهدا رو که بیرون آوردیم با کمال تعجب دیدم که پشت پیرهن هر دوتاشون نوشته:

می روم تا انتقام سیلی زهرا سلام الله علیها بگیرم

 

                                                   منبع: کتاب شهید گمنام ، صفحه ۲۰۰



سه شنبه 1391/02/05 |

 

سید مجتبی خیلی حضرت زهرا سلام الله علیها رو دوست داشت

یه شب دیدم صدای ناله از اتاقش بلند شد

با نگرانی رفتم سراغش

دیدم پاهاش رو تو شکمش جمع کرده

دستش هم روی پهلوش گذاشته و از درد دور خودش می پیچه

بلند بلند هم داد می زد: آخ پهلوم ... آخ پهلوم

 

چند دقیقه بعد آروم شد

گفتم: چته مادر! چی شده؟

گفت: مادر جان!

از خدا خواستم دردی که حضرت زهرا س بین در و دیوار کشید رو بهم بچشونه

الان بهم نشون داد

خیلی درد داشت مادر... خیلی!

 

                                            راوی: مادر شهید سید مجتبی علمدار

 

فدای مادر سادات سلام الله علیها...

 

                  بر حاشیه ی برگ شقایق بنویسید

                                                          گل تاب فشار در و دیوار ندارد



دوشنبه 1391/02/04 |