
توی جبهه جنوب مشغول نبرد با ایران بودیم که دژبانی من رو خواست
فرمانده مان با دیدن من خبر کشته شدن پسرم رو بهم داد
خیلی ناراحت شدم
رفتم سردخانه ، کارت و پلاکش رو تحویل گرفتم
اونا رو چک کردم ، دیدم درسته
رفتم جسدش رو ببینم
کفن رو کنار زدم ، با تعجب توأم با خوشحالی گفتم: اشتباه شده ، اشتباه شده ، این فرزند من نیست
افسر ارشدی که مأمور تحویل جسد بود گفت:
این چه حرفیه می زنی؟ کارت و پلاک رو قبلا چک کردیم و صحت اونها بررسی شده
هر چی گفتم باور نکردند
کم کم نگران شدم با مقاومتم مشکلی برام پیش بیاد
من رو مجبور کردند که جسد را به بغداد انتقال بدم و دفنش کنم
به ناچار جسد رو برداشتم و به سمت بغداد حرکت کردم
می خواستم اون رو توی قبرستان شهرمون به خاک بسپارم
اما وقتی به کربلا رسیدم ، تصمیم گرفتم زحمت ادامه ی راه رو به خودم ندهم و اون جوون رو توی کربلا دفن کنم
چهره ی آرام و زیبای آن جوان که نمی دانستم کدام خانواده انتظار او را می کشید ، دلم را آتش زد
خونین و پر از زخم ، اما آرام و با شکوه آرمیده بود
او را در کربلا دفن کردم و رفتم
... سال ها از آن قضیه گذشت
بعد از جنگ فهمیدم پسرم زنده است و اسیر شده
بعد از مدتی با اسرا آزاد شد
به محض بازگشتش ، ازش پرسیدم:
چرا کارت و پلاکت رو به دیگری سپردی؟
وقتی داستان مربوط به کارت و پلاکش رو برایم تعریف کرد ، مو به تنم سیخ شد
پسرم گفت: من رو یه جوون بسیجی خوش سیما اسیر کرد
با اصرار ازم خواست که کارت و پلاکم رو بهش بدم
وقتی بهش دادم ، اصرار کرد که راضی باشم
بهش گفتم در صورتی راضی ام که بگی برای چی میخای
اون بسیجی گقت: من دو یا سه ساعت دیگه شهید میشم
قراره توی کربلا در جوار مولا و اربابم حضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام دفن بشم
می خوام با این کار مطمئن بشم که تا روز قیامت توی حریم بزرگترین عشقم خواهم آرمید
راوی: ابو ریاض " از افسران زمان جنگ و از سیاسیون حال حاضر کشور عراق
منبع: حکایت فرزندان روح الله ۱ ، صفحه ۵۴ و ۵۵

نزدیک اذان صبح بود
ابراهیم رفت بالای خاکریز تا اذان بگه
عراقی ها با شنیدن صدای اذان به طرفش تیر اندازی کردند
گلوله خورد به سرش
اما خدا خواست که زنده بمونه
... بعد از ظهر همان روز چند تا عراقی رو اسیر کردند
یکیشون اعتراف کرد که من به صورت رزمنده ی اذان گو تیر زدم
بچه ها اون عراقی رو آوردن پیش ابراهیم
از وحشت رنگ به رویش نمانده بود
خودش رو آمادی مرگ می دید
وقتی قضیه رو برا ابراهیم تعریف کردیم و گفتیم این تو رو با تیر زده
بهمون گفت: هوایش رو داشته باشین ، چون او به اسلام پناه آورده
اسیر عراقی با دیدن رفتار ابراهیم توبه کرد
کنار ما موند و با عراقی ها جنگید
تا اینکه توی یه عملیات به شهادت رسید
منبع: حکایت فرزندان روح الله ۱ ، صفحه ۲۶
یامون باشه که گاهی یه رفتار ما می تونه اعتقادات یه فرد رو دگرگون کنه ، و خوشا به حال کسانی که با رفتارشون ، گفتارشون ، قلمشون و ... عده ای رو به سمت خدا میارن

قبل از انقلاب رفت سربازی
جناب سرهنگ گفته بود خدمتت رو باید در منزل من بگذرانی
کارش این بود که کارهای منزل سرهنگ رو انجام بده
به محض ورود به منزل ، دید همسر سرهنگ وضع زننده ای داره
سریع از خونه زد بیرون و برگشت پادگان
سرهنگ برای این کارش تنبیه اش کرد
هجده توالت رو باید به تنهایی می شست
بعد از یک هفته از گذشت این تنبیه سرهنگ اومد و گفت:
حالا دوست داری برگردی تو خونه ی من کار کنی یا نه؟
عبدالحسین بهش گفت: اگه تا آخر خدمت مجبور باشم همه ی کثافت های توالت رو در بشکه خالی کرده و به بیابان بریزم ، باز هم پا توی خونه ی شما نمیذارم
بیست روز دیگه هم این تنبیه ادامه پیدا کرد
تا اینکه مسئولین پادگان خودشون خسته شدن و رهایش کردند
خاطره ای از شهید عبدالحسین برونسی
منبع: خاک های نرم کوشک ص ۱۸
زیاد شنیده و خونده ام که شهید برونسی حضرت زینب سلام الله رو توی جبهه دید ، حضرت عباس علیه السلام تیر را از دستش در آورد ، حضرت زهرا سلام الله توی یه عملیات راهنمائیش کرد... حالا می فهمم این همه توفیق از کجا اومده... کسی که لذت رضایت خدا رو به لذت گناه ترجیح بده و به خاطر خدا از گناه کردن پرهیز کنه ، میشه یکی مثل شهید برونسی ... بسم الله
نگین اونا شهدا بودن ما مثل اونا نمیشیم.... این طرز فکر غلطه
امام صادق علیه السلام می فرمایند: اگر جوانی در خیابان نا محرمی را ببیند ، و وسوسه شود برای گناه کردن یا ارتباط با او ، اما در این حالت به خاطر خدا تقوا پیشه کند و گناه نکند ،چنین جوانی اگر بمیرد شهید از دنیا رفته است
پس اگه پاک باشیم کمتر از شهدا نیستیم ... یا علی علیه السلام بگیم و شروع کنیم

عید اون سال با شب ولادت امام رضا علیه السلام یکی شده بود
بچه های تفحص توی سنگر لشکر ۳۱ عاشورا جشن گرفته بودند.
آخر مراسم نوبت من شد که بخونم
دست به دامن قمر بنی هاشم علیه السلام شدم و عرض کردم:
« آقا ! نذارین ما شرمنده ی خانواده ی شهدا بشیم»
... فردا صبح از بچه ها پرسیدم : رمز حرکت ( تفحص ) امروز چیه؟
گفتند: یا ابالفضل علیه السلام
گفتم: امروز که ولادت امام رضا علیه السلام هستش!
گفتند: چون دیروز به آقا ابوالفضل علیه السلام متوسل شدیم ، می خواهیم به نام ایشون بریم تفحص تا ازشون عیدی بگیریم
دست به کار شدیم
اولین شهید پیدا شد. خوشحال شدیم
اسم شهید هم روی کارت شناسایی اش بود ، هم روی وصیت نامه اش
اسمش رو خوندیم:دیدیم شهید همنام حضرت ابالفضل علیه السلام بود ، از بچه های گروهان حبیب کاشان
بچه ها گفتند: توسل دیشب ، رمز حرکت امروز و اسم شهید یکی شده
بی اختیار به زبونم جاری شد که اگه اسم شهید بعدی هم ابوالفضل باشه ، اینجا گوشه ای از حرم آقاست
شروع کردیم به گشتن و کندن زمین
یه شهید دیگه پیدا شد
خیلی عجیب بود !
یک دست شهید از مچ قطع شده بود
پلاکش رو استعلام کردیم تا ببینیم اسمش چیه
گفتند: شهید ابوالفضل ابوالفضلی ، گروهان حبیب کاشان...
اسم طلائیه رو گذاشتیم مقر ابوالفضل علیه السلام ... حسینه اش هم مزین شد به نام قمر بنی هاشم علیه السلام
راوی: محمد احمدیان
پست نگهبانی اش افتاده بود نیمه شب
سر پست نشسته بود رو به قبله و اطرافش رو می پایید
آروم آروم هم با خودش زمزمه می کرد
... نفر بعدی که رفت پست رو تحویل بگیره
دید مهدی افتاده به سجده
با صورت افتاده بود روی خاک
هر چه صداش کرد ، جوابی نشنید
بلندش کرد
دید یه تیر خورده به پبشونیش و شهید شده
... فکر شهادتش اذیتمون می کرد
غریبانه شهید شده بود
توی تنهایی ، نیمه شب ، بدون اینکه کسی بفهمه
خیلی خودمون رو می خوردیم و ناراحت بودیم
تا اینکه یه شب اومده بود به خواب یکی از بچه ها
بهش گفته بود: « نگران نباشید! همین که تیر خورد به پیشونیم ، به زمین نرسیده افتادم توی آغوش امام حسین علیه السلام »
خاطره ای از شهید مهدی شاهدی
راوی: همرزم شهید

خیره شده بود به آسمون
حسابی رفته بود توی لاک خودش
بهش گفتم: « چی شده محمد؟ »
انگار که بغض کرده باشه ، گفت:
« بالاخره نفهمیدم ارباً اربا یعنی چی؟ میگن آدم مثل گوشت کوبیده میشه...
یا باید بعد از عملیات کربلای ۵ برم کتاب بخونم
یا همین جا توی خط مقدم بهش برسم »
... توی بهشت زهرا که می خواستند دفنش کنن ، دیدمش
جواب سوالش رو گرفته بود
با گلوله توپی که خورده بود به سنگرش ، ارباً اربا شده بود
مث مولایش حسین علیه السلام...
خاطره ای از شهید دکتر سید محمد شکری
راوی: همرزم شهید

سخت ترین دوران زندگی ما تازه بعد از انقلاب و شروع جنگ آغاز شد
سید دیگر در خانه نمی ماند
من بودم و ۵ تا بچه قد و نیم قد
هر روز خودم می رفتم کرکره مغازه را بالا می کشیدم و کار می کردم
سید هم خیالش از بابت من راحت بود
وقتی هم می آمد تهران ، یا جهت تهیه اسلحه و غذا برای نیروهایش می آمد
یا برای سرکشی از خانواده شهدا
... وقتی شهید شد تازه فهمیدیم چقدر بدهی بابت خرید جنس برای جبهه دارد
چند میلیون تومان بدهکار بود
مجبور شدیم خانه مان را بفروشیم
ما سه دستگاه خانه ی شخصی داشتیم و از نظر تمکن مالی وضعمان خوب بود
اما سید همه ی اینها را خرج جنگ کرد
زندگی اش شده بود جنگ
حتی نتوانست شاهد رشد بچه هایش باشد
روای: همسر شهید سید مجتبی هاشمی
توی یکی از یادداشت هاش نوشته بود:
ای جوانان، ای پسران و دختران عزیزم، ای نور دیدگانم،
ما در سنگر جبهه حق علیه باطل پشت دشمنان را شکستیم و از برای آرامش شما چه شب ها که نخوابیدیم.
ما از شما دفاع کردیم. ما از ناموسمان دفاع کردیم.
می دانم که می دانید غنچه های نشکفته ای از ما زیر تانک های بعثیون رفتند تا شما در آرامش بسر ببرید.
تا هیچ ابر قدرتی نتواند نگاهی چپ به شما بکند.
من و تمام سربازان جان بر کف امام به فدای یک تار موی شما.
بدانید که تا ما در سنگر نبرد هستیم، هیچ نامردی نمی تواند از شما حتی یک قطره اشک بگیرد...
رفقا! نکنه طوری عمل کنیم که اون دنیا مدیون خون چنین مردانی باشیم...
طوری زندگی کنیم که اگه اون دنیا شهدا رو دیدم بهشون بگیم ماهم از ارزش های شما دفاع کردیم
ما هم از حجاب دفاع کردیم... ما هم نگاهمون ، زبانمون ، عفتمون ، غیرتمون و در یک کلام دینمون رو حفظ کردیم
طوری زندگی کنیم که اگه شهیدی اون دنیا ازمون پرسید : بعد از ما چه کردید؟ سرمون رو بالا بگیریم و بگیم: من به اندازه ی خودم تمام تلاشم رو کردم تا خونتون پایمال نشه. من با دینداری ام ارزش هاتون رو حفظ کردم و ...
....یا علی

یه پسر بچۀ آرپی جی زن رو توی میدان مین دیدم
سه گلوله آرپی جی هم توی کوله پشتی اش بود
رفتم بالای سرش
با شکم رفته بود روی مین
شکم او سوراخ شده بود
خرج آر پی جی داشت می سوخت و فش فش می کرد
دیدم لب های پسر بچه داره تکان می خوره
هنوز محاسنش در نیامده بود
فکر کردم آبی چیزی می خواهد
رفتم گوشم را گذاشتم کنار دهانش
آروم و راحت می گفت: الحمد لله رب العالمین
سورۀ حمد را می خواند...
وقتی این خاطره را برای یک دکتر آلمانی به نام جاشوا تعریف کردم ، کپ کرده بود...
روای: حمید داود آبادی

اولین عملیاتی بود که شرکت می کردم
بس که گفته بودند ممکن است موقع حرکت به سوی مواضع دشمن ، در دل شب عراقیها بپرند توی ستون و سرتان را با سیم مخصوص از جا بکنند ، دچار ترس و وحشت شده بودم.
ساکت و بی صدا در یک ستون طولانی که مثل مادر در دشتی می خزید جلو می رفتیم
جایی نشستیم
یک موقع دیدم که یک نفر کنار دستم نشسته و نفس نفس می زند.
کم کم مانده بود از ترس سکته کنم
فهمیدم که همان عراقی سر پران است
تا دستش را برد بالا ، معطل نکردم
با قنداق سلاحم محکم کوبیدم به پهلویش
و فرار را بر قرار ترجیح دادم
لحظاتی بعد عملیات شروع شد
روز بعد در خط بودیم که فرمانده گروهانمان گفت:
« دیشب اتفاق عجیبی افتاده ، معلوم نیست کدام شیر پاک خورده ای به پهلوی فرمانده گردان کوبیده که همان اول بسم الله دنده هایش خرد و روانه عقب شده »
از ترس صدایش را در نیاوردم که آن شیر پاک خورده من بوده ام.

يك تانك افتاده بود دنبالش.
معلوم نبود چطوری آن جلو مانده؛
آر پی چی زنها را صدا زدند.
آنقدر شليك كردند كه تانك منفجر شد.
پسر كه به خاكريز رسيد، پرسيديم كجا بودی؟
گفت: «ديشب كه رفتيم جلو، خوابم برده بود. تقصير مادرمه؛ از بس به ما زور میكرد سرشب بخوابيم، بد عادت شديم.»

پسرك صدای بز را از خود بز هم بهتر درمیآورد.
هر وقت دلتنگ بزهايش ميشد، میرفت توی يك سنگر و معمع میكرد.
... يك شب ، هفت نفر عراقی كه آمده بودند شناسايی،
با شنيدن صدای بز ، طمع كرده بودند كباب بخورند.
هر هفت نفر را اسير کرده بود و آورده بود عقب.
توی راه هم كلی برايشان صدای بز درآورده بود.
میگفت چوپانی همين چيزهايش خوب است.
![]()
محمد رشید صدیق فرمانده تیپ 24 مکانیزه عراق رو گرفته بودیم
نوسان فشار خون داشت.
اما هر چه معاینه اش می کردم دلیلش رو نمی فهمیدم
.... یه کم آروم شده بود.
تا اینکه صدای حسن باقری از سنگر فرماندهی بلند شد
حسن وقتی با بی سیم حرف میزد ، بلند صحبت می کرد تا صداش برسه اون ور
یه دفعه دیدم حالت سرتیپ عراقی بهم ریخت
رنگش به سرخی و سیاهی متمایل شد
با سختی پرسید: «شما هم این صدا را می شنوی دکتر؟»
پرسیدم: «منظورت را نمی فهمم، مگر تو صدایی می شنوی؟»
سرتیپ در حالی که در سنگر بی تابانه قدم می زد گفت:
«صدای یکی از ژنرال های شماست. بله اون صدا همه اش تو گوشمه.»
با تعجب پرسیدم: «ژنرال ما؟ حالا این ژنرال کی هست؟ از کجا می دونی ژنراله؟»
گفت : « چون همیشه فرمان می ده. فرمانهای مهم. اون یک کار کشته و قویه. فرماندهان ما همه شون از او می ترسیدن.»
پرسیدم: «شما چه سابقه ای از اون ژنرال دارین که این طوری باعث ترس شما شده؟»
سرتیپ پاسخ داد: «سابقه حمله، شکست، فرار، مرگ، تو جبهه ما صدای او به نام صدای عملیات شناخته شده. هر وقت صدای اونو از پشت بی سیم می شنیدیم، پیش از شروع حمله، بوی شکست از روحیه فرماندهان ما بلند می شد.»
تازه فهمیده بودم دلیل نوسانات فشار خون سرتیپ از چیست؟ صدای حسن باقری یا همان ژنرال....

ترکشی به سینه اش اصابت کرده بود
پزشکان باید آخرین عمل جراحی رو روی بدنش انجام می دادن
اما بلند شد تا برود
گفتند: آقای کشوری! بمان تا عمل آخر انجام شود
گفت: وقتی اسلام در خطر باشد این سینه را نمی خواهم
چقدر دغدغه های آدم ها با هم فرق می کنه:
دغدغه ی شهید: اسلام... امر به معروف... حجاب ... غیرت .... اخلاص ...
دغدغه ی برخی از ما: گناه ..... ریا ..... دنیا خواهی ..... پول پرستی .....
کدومش قشنگتره؟؟؟
کاش من هم حس زیبا گرائی ام خوب کار می کرد... اونوقت شهدایی زندگی کردن آسون بود
روی سر درش نوشته بود : « دانشگاه امام حسین علیه السلام »
من و بهرام شیخی دم در آنجا ایستاده بودیم
یکدفعه دستی آمد و بهرام شیخی رو با خودش برد
اما من رو راه ندادند
گفتند: « آقا خودش می آید و هر کسی رو که می خواهد می بره »
... از خواب بیدار شدم
خیلی گریه کردم
دقت کردم دیدم من کجا و بهرام کجا!
هیچکدوم از اعمال و رفتار بهرام توی من نیست
خدایی شهادت حقش بود
آخرش هم به حقش رسید
توی دانشگاه امام حسین علیه السلام قبول شد

حاج احمد متوسلیان از ناحیه پا مجروح شده بود
با عصا راه می رفت
بعد از عملیات بیت المقدس و فتح خرمشهر رفتیم خدمت امام خمینی ره
حاج احمد با امام ملاقات خصوصی داشت
بعد از ملاقات و زمان برگشت ، دیدم حاج احمد عصا دستش نیست
خیلی سریع و سالم راه می رفت
انگار اصلا پاهاش مجروح نشده بود
بهش گفتم: عصا رو چیکار کردی؟
گفت: خدمت امام که رسیدم ، ایشون پرسیدن پایت چه شده؟
گفتم: مجروح شدم
امام دستی به پاهام کشیدند و گفتند: ان شاء الله این زخم خوب میشه
من از آن لحظه دیگر احساس درد ندارم
واسه همین عصا رو گذاشتم کنار...
راوی:حاج عباس برقی
غیبش می زد
درست سر سفره که همه نشسته بودند
می دیدی ظرف را برداشته و دارد می رود بیرون از خانه
می رفت کنار بچه های یکی از همسایه ها که اوضاع مالی مناسبی نداشت
می نشست و همان غذای کم را با آنها می خورد
با کمک به فقرا ، شادی هایمان را قسمت کنیم... این است پیام شهید
قمقمه اش را چپه می کرد توی دهن عراقی ها و می گفت:
مسلمون باید هوای اسیرها رو داشته باشه.
پا شد بره طرف بقیه اسرا، آر پی جی سرش را پَراند.
تشنه بود، قمقمه هم دستش بود.
تعجب نداره... بچه های ما رهرو امامی بودند که توی سرزمین کربلا به اسب دشمنانش هم آب داد...
هنوز هم میشه حسینی بود ... حسینی باشیم ... مثل شهدا...

از صبح تا ظهر، هفت شهید کشف شد.
رمز حرکت آن روز امام رضا(ع) بود؛ یا امام هشتم.
حتما شهیدی دیگر نیز کشف می شود، اما خبری نشد.
خبر رسید امام جماعت مسجد امام جعفرالصادق(ع) در شهر العماره عراق، نزدیک به صد و پنجاه پیکر را آورده است به ما تحویل دهد.
موجی از شادی در بین بچه ها حاکم شد.
سر قرار رفتیم. اجساد داخل یک کانتینر بود.
یکی یکی آنها را از ماشین پیاده کردیم، اما همه اجساد عراقی بود که خودمان کشف کرده و تحویلشان داده بودیم و آنها هم اجساد را مخفی کرده و به خانواده ها نداده بودند.
از بین آنها همه جسد عراقی ، پیکر یک شهید کشف شد.
با هفت شهید کشف شده صبح، شد هشت شهید.
جالب بود ، رمز امام رضا ، امام هشتم ، هشت تا شهید ...
اما از آن جالب تر، نوشته پشت لباس آن شهید بود:" یا معین الضعفا"

داشیم مهمات بار می زدیم برای منطقه
وسط کار یکدفعه چشمم به یک خانم افتاد، با چادر مشکی.
پا به پای ما کار می کرد و مهمات می گذاشت توی جعبه
تعجب کردم
تعجبم وقتی بیشتر شد که دیدم بچه های دیگر اصلا حواسشان به او نیست.
انگار نمی دیدنش.
رفتم جلو ، سینه ام راصاف کردم ، خیلی با احتیاط گفتم : خانم، جایی که ما مردها هستیم شما نباید زحمت بکشین.
رویش طرف من نبود.به تمام قد ایستاد.
فرمود : مگر شما در راه برادر من زحمت نمی کشید؟
یاد امام حسین مرا از خود بیخود کرد.
گریه ام گرفت.
خانم فرمود : هر کسی که یاور ما باشد ، ما هم یاری اش می کنیم
راوی: شهید عبدالحسین برونسی
منبع: کتاب مجموعه خاطرات ۱۷

صبح روز عید مبعث بود
رفتارهای سردار محمد مهدی خادم الشریعه نظرم رو به خودش جلب کرد
امروز با روزهای دیگه فرق داشت .
دیدم حال و هوای عجیبی داره.
نماز صبح رو رفت یه گوشه و به تنهایی خواند. چه نمازی خواند ، پر از معنویت.
سفره انداختیم تا صبحانه بخوریم ، اما محمد مهدی نیومد.
علتش رو پرسیدم ، گفت: می خواهم صبحانه رو از دست پیامبر ص در بهشت دریافت کنم.
یه سیب بهش تعارف کردند ، نخورد. گفت: دلم میوه ی بهشتی می خواهد
همانروز به شهادت رسید ........ به آرزوش رسید
راوی: محمد علی اخگری
منبع: کتاب هلال نا تمام ، صفحه ۵۱

با بچه های تخریب در حال خنثی کردن میدان مین بودیم که سر و کله ی عراقی ها پیدا شد.
ساکت روی زمین دراز کشیدیم و بری اینکه عراقی ها ما رو نبینند شروع به خواندن آیه ای کردیم که قرآن فرموده با خواندنش دشمن شما رو نمی بینه:
و جعلنا من بین أیدیهم سداً و....
آیه رو که خواندیم ، عراقی ها تا چند قدمی مان هم آمدند ، اما هیچ یک از ما را ندیدند.
حتی یکی از آنان با پوتین روی دست یکی از بچه ها پا گذاشت ، اما باز متوجه حضور ما نشد.
آنها بعد از گشت و بازرسی منطقه ، بدون اینکه از حضور ما بویی ببرند ، برگشتند.
نقل از پاسدار شهید محمد رضا قاسمی
منبع: حکایت سرخ ، صفحه ۱۰۸

جایی برای موسسه روایت سیره ی شهدا نداشتیم. از همون اول یه خونه اجاره کرده بودیم و سیره ی شهدا رو راه انداخته بودیم. مدتی بود که اجاره عقب افتاده بود. هیچ منبع درامدی هم نداشتیم که اجاره رو تامین کنه. مسئول سیره بچه های موسسه رو جمع کرد و گفت بریم گلزار شهدا. همه راه افتادیم. رسیدیم سر مزار شهید زین الدین. مسئول سیره به تک تک بچه ها گفت: گزارش کاراتون رو برا شهید بگین. تک تک گزارش دادیم. آخر سر مسئولمون خطاب به شهید زین الدین گف: ببین آقا مهدی! این وظیفه ی ما بود که انجام دادیم. الان هم اجاره خونه عقب افتاده ، صاحب خونه هم ما رو جواب کرده. خودتون می دونید. اگه می خواین ما همچنان سیره شهدا رو نگه داریم ، اجاره ی مکانش هم جور کنین.
... صبح اول وقت روز بعد دیدم پدر شهید زین الدین اومد سیره. یه بسته پول گذاشت روی میز. جریانش رو پرسیدم. گفت: دیشب مهدی اومد به خوابم و گفت این مبلغ رو برسونم به مسئول سیره ی شهدا. پول رو شمردیم. دقیقا اندازه ی اجاره ی عقب افتاده بود.

خبر را که شنیدیم، خودمان را رساندیم؛ اما آنها استخوانهای یک حیوان بود.
گفتند اینجا خطرناک است و بیشتر منافقان در کمین هستند.باید زود برگردیم.
آمبولانسی داشتیم که هر روز سرویس و مجهز می شد. سابقه نداشت خراب شود.
در راه برگشت، در یک سرپایینی، ماشین خاموش شد!
بچه ها فکر کردند شوخی می کنم؛ اما هر چه استارت زدم، ماشین روشن نشد.
چند متخصص از تعمیرگاه ارتش آمدند. اما فایده ای نداشت.
بالاخره تصمیم بر آن شد که یک تانکر آب بیاید و ماشین را بوکسل کند که تا شب نشده برگردیم.
تانکر آمد، اما وقتی به آمبولانس وصل شد، گاز که می داد، خاموش می شد!
گفتم:" ماشین روشن نمی شود. بعدا می آییم آن را می بریم. اگر اینجا خطرناک است، دیگر نمانیم."
ماشین را قفل کردیم و برگشتیم.
فردا پس از خواندن نماز صبح به سراغ ماشین رفتم.
تک و تنها توی حال خودم بودم که رسیدم به مکانی که تعدادی پلاک و یک مشت استخوان افتاده بود.
هفت شهید بودند.
بچه ها را خبر کردم و جنازه ها را داخل ماشین گذاشتیم.
با بچه های ارتش خداحافظی کردم و به طرف ماشین رفتم.
فکر کردند، من فراموش کرده ام ماشین خراب است. خندیدند.
اما ماشین، با استارت اول روشن شد!

بهش گفتن: چرا هر بار که حال شوهرت خراب میشه می ایستی جلوش و ازش کتک میخوری؟
گفت: اگر خودمو نندازم جلو ، شروع میکنه خودش رو میزنه،
آنقدر میزنه تا داغون شه ، آخه توی جنگ موج اون رو گرفته ، دست خودش نیست.
می ایستم که به جای خودش ، من رو بزنه.
واقعا هم دست خودش نبود. چون بعد از آروم شدن ، با گریه از زنش معذرت خواهی می کرد. شرمنده بود... سرش پایین بود ... فقط اشک می ریخت

فرمانده نمی گذاشت بیاید.
می گفت: کوچک است. می ترسد. عملیات و بقیه رو لو می دهد.
پسر گریه و زاری کرد ، بقیه هم پا در میانی کردند.
فرمانده گفت: من مسئولیت قبول نمی کنم. یکی مسئولیتش رو قبول کنه
....پسر ، فرمانده ی زخمی را گرفته بودی روی دوشش.
می گفت: نترس
می گفت: می رسانمت عقب
می گفت: گریه زاری نکن ، لو می رویم
می گفت: من مسئولم شما را برسانم عقب ، چاکرت هم هستم

تازه شهید شده بود.
رفته بودم راهپیمایی که باران شدیدی شروع به باریدن کرد.
چتر با خودم نبرده بودم.
خواستم برگردم خونه که دیدم جوانی چتر به دست اومد.
فرزند شهیدم بود.
گفت: « مادر ! بیا زیر چتر » رفتم زیر چتر.
هر چه می خواستم با پسرم حرف بزنم نمیشد.
زبانم گرفته بود. نتونستم.
تا اینکه محمد حسین من رو به شاهچراغ رساند و رفت...
روای: خانم کشاورز ، مادر شهید محمد حسن روزیطلب از شهدای شیراز
و لاتحسبن الذین قتلوا فی سبیل اله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون

روز تولد امام رضا(ع) توی کرمانشاه به دنیا آمده بود. از بچگی علاقه شدیدی به آقا داشت. هر موقع می خواست کاری بکنه که ما دوست نداشتیم انجام بده و منعش می کردیم، ما را به امام رضا(ع) قسم می داد و ما هم مات و مبهوت نگاهش می کردیم. هر روز که می خواست مدرسه برود، همراهش مهری بود که پشتش نام امام رضا(ع) درج شده بود، آن هم توی خفقان قبل از انقلاب. بچه ها می گفتند: موقع نماز که همه می رفتند توی حیاط مدرسه، محمد مهرش را درمی آورد و نماز می خواند.
همیشه بعد از نماز می آمد کنار من و ازم می خواست از امام رضا(ع) براش بگم، از غریبی امام رضا(ع) از کرامت آقا، از رئوف بودن آقا. من هم با حالتی متعجبانه از رفتار محمد از کتابی که داشتم براش می خوندم. تا اینکه محمد دیپلم گرفت و عازم سربازی شد. حدود سه ماه از سربازی محمد می گذشت که جنگ شروع شد. رفت جبهه...
یک روز که آمده بود برای مرخصی، گفت: بابا خیلی دلم می خواد برم مشهد، پابوسی آقا امام رضا(ع). گفتم: خُب، بابا چند روز دیرتر برو جبهه، برو مشهد زیارت آقا. گفت: همه بچه ها تو جبهه دلشون می خواد برن زیارت امام رضا(ع) و نمی تونن برن. من هم مثل اون ها. از طرفی دیگه دفاع از کشور واجب تره. آقا هم بیشتر راضی است. مشهد نرفت. رفت سنندج و حدود یک ماه بعد شهید شد. روزی که محمد به شهادت رسید.
زنگ زدن و گفتند: بیاین توی معراج شهدا و جنازه شهیدتان را تحویل بگیرین. وقتی رفتیم، دیدیم جنازه اون نیست. تحقیق کردند، گفتند جنازه شهید شما رو اشتباهی بردند مشهد برای تشییع... به آرزوش رسید. روی دست مردم رفت به پابوسی آقا...

برای انجام کاری از خانه بیرون رفت . شب با پای برهنه و بدون کاپشن اومد خانه.
با نگرانی به طرفش دویدم و گفتم: « اتفاقی برایت افتاده؟ »
گفت: « نه پدر جان! در راه برگشت به خانه با جوانی آشنا شدم که به خدمت سربازی می رفت. وضع مناسبی نداشت ، کفش و کاپشنم را به او دادم »
راوی: پدر شهید علی اکبر درگزینی
منبع:کتاب لحظه های بی عبور ، صفحه ۵۸

بهش گفتم فرزندت به دنیا اومده.
چند روز بعد اومد مرخصی تا بچه اش رو ببینه. اما احساس کردم زیاد به بچه اش توجه نمی کنه.
کم بغلش می کرد . کم نوازشش می کرد.
بهش گفتم: « چرا اینقدر به بچه بی توجهی؟ مگه از به دنیا اومدنش خوشحال نیستی؟ »
گفت: چرا! ولی نمی خوام زیاد بهش وابسته بشم. اگه باهاش انس بگیرم ، دیگه نمی تونم برم جبهه »
روای: برادر شهید عباس شریفی
منبع: کتاب دست های آسمانی ، صفحه ۷۲
شهید از تمام لذت ها و حق مسلم خودش گذشت به خاطر من و تو ، آنوقت بعضی از ما راحت به آرمان های او توهین می کنیم و ...

