X
تبلیغات
اینجا سیم دلت به آسمان وصل می شود - شهید کاوه

 

گونی بزرگی را گذاشته بود روی دوشش

داشت توی سنگرها جیره پخش می کرد

بچه ها هم باهاش شوخی می کردند:

- اخوی دیر اومدی.

- برادر می خوای بکشیمون از گشنگی؟

- عزیز جان ! حالا دیگه اول میری سنگر فرماندهی برای خودشیرینی؟!!!...

 

...گونی بزرگ بود و سر اون بنده ی خدا پایین

کارش تموم شد

گونی رو که گذاشت زمین همه شناختنش

اون کسی نبود جز محمود کاوه

فرمانده ی لشکر...

 

+ چند خطی به مناسبت ۹ دی:

 

به هوش باشیم ...
ماجرای امان نامه در کربلا ثابت کرد ، عباس علیه السلام هم که باشی ، دشمن برای جدا کردن تو از ولایت تلاش خواهد کرد...

فرا رسیدن نهم دیماه ، روز بصیرت و میثاق امت با ولایت مبارک باد




91/10/09 |
طبقه بندی: شهید کاوه 
 


پاسبان جلوش رو گرفت و گفت:

- كجا میرى بچه؟

ـ مدرسه

ـ اين چيه؟

ـ كتابه

پاسبان كتاب رو گذاشت كنار

شروع كرد جيب هاى محمود رو گشتن برا پیدا کردن اعلاميه

به فكرش نمى رسيد كه شايد اين كتاب هم مثل اعلاميه ممنوع باشه...   

    

                 خاطره ای از زندگی سردار شهید کاوه                                      

                 منبع: مجموعه یادگاران " کتاب شهید کاوه "




91/09/06 |
طبقه بندی: شهید کاوه 
 

 

ضد انقلاب پادگان رو محاصره کرده بود

نیروهای شهید کاوه کم بودند و اسلحه و مهمات کافی برا مقابله نداشتند

محمود می دونست اگه درگیر بشن ، شکستشون حتمیه

توی همین گیر و دار شهید کاوه تصمیمی گرفت که همه رو شگفت زده کرد

چند تا دودکش حموم رو روی پشت بام پادگان قرار داد

ضد انقلاب با دیدین دودکش ها از دور فکر کرد نیروهای بسیجی برا نبرد کمین کردند

یکی از رزمنده ها رو هم گذاشت روی پشت بام

از هر ادوات جنگی که داشتند یه قبضه تحویلش داد

بهش گفت: هر وقت دستور دادم ، هر دقیقه با یکی از ادوات تیری رو شلیک کن

اون رزمنده هم اینکار رو کرد

یه بار با آر پی جی ، یه بار با کلاش ، یه بار با تیر بار و ... شلیک کرد

نیروهای ضد انقلاب فکر کردند کل نیروهای بسیجی روی پشت بام پادگان کمین کردند

شروع کردند به تیراندازی به سمت پادگان و از اطراف خودشون غافل شدند

شهید محمود کاوه هم با نیروهاش خودشون رو طبق نقشه به پشت ضد انقلاب رسوند

اونا رو غافلگیر کرد و عملیات با کمترین تلفات به نفع اسلام تموم شد ...

 

                                              خاطره ای از زندگی سردار شهید محمود کاوه




91/07/22 |

 

قبل از انقلاب توی مغازه ی باباش کار می کرد

یه روز یه دختر بی حجاب اومد در مغازه

یادم نیست چی می خواست ، ولی محمود بهش نداد

دختره عصبانی شد

می گفت بابام توی حکومت شاه مسئولیت داره و تلافی می کنه

 

... شب دختره با باباش اومد دم درب خونه

تا محمود درب رو باز کرد ، زد توی گوشش

محمود خواست عکس العمل نشون بده ولی بابام نذاشت

می دونست پدر دختره توی دم و دستگاه رژیم برو بیایی داره

ممکنه دردسر درست بشه ...

 

... چند بار دیگه هم دختره اومد در مغازه

اما محمود بازم چیزی بهش نفروخت

بهش می گفت: ما به شما بی حجاب ها چیزی نمی فروشیم

 

                                 خاطره ای از زندگی سردار شهید محمود کاوه

                                 منبع: کتاب ساکنان ملک اعظم ۱ ، صفحه ۴




91/04/26 |
طبقه بندی: سنگر حجاب  شهید کاوه 
 

 

فرمانده بود

اما برای گرفتن غذا مث بقیه رزمنده ها توی صف می ایستاد

سر صف غذا هم جلویی ها به احترامش کنار می رفتند

می خواستند او زودتر غذاش رو بگیره

او هم عصبانی می شد

ول می کرد و می رفت

 

... نوبتش هم که می رسید

آشپزها غذای بهتر براش می ریختند

او هم متوجه می شد و می داد به پشت سریش...

 

                             خاطره ای از زندگی سردار شهید محمود کاوه

                             منبع: کتاب خدمت از ماست...۸۲ ، صفحه ۲۳




91/02/22 |
طبقه بندی: اخلاص و تواضع  شهید کاوه 
 

 

باید سر ساعت توی جلسه فرماندهان حاضر می شدیم

سر ساعت که میشد در رو می بست

اگه کسی ده دقیقه دیر می یومد ، راهش نمی داد

می گفت: همون پشت در بایست

بعد از جلسه هم با توپ و تشر می رفت سراغش

عصبانی ! می گفت:

وقتی توی جلسه ده دقیقه دیر میای ،

 لابد توی عملیات هم می خوای به دشمن بگی ده دقیقه صبر کن برم آماده بشم ، بعد بیام بجنگیم!

این که نمیشه که

این نیروها زیر دستت امانتند

می خوای اینجوری نگهشون داری؟!

 

                                            خاطره اي از زندگي شهيد محمود كاوه

                                            منبع: كتاب يادگاران ، صفحه ۳۲




91/01/09 |
طبقه بندی: شهید کاوه  خدمت رسانی 
 

گونی بزرگی را گذاشته بود روی دوشش و توی سنگرها جیره پخش می کرد. بچه ها هم با او شوخی می کردند:

- اخوی دیر اومدی.

- برادر می خوای بکُشیمون از گُشنگی؟

- عزیز جان ! حالا دیگه اول میری سنگر فرماندهی برای خودشیرینی؟

گونی بزرگ بود و سرِ آن بنده ی خدا پایین. کارش که تمام شد. گونی را که زمین گذاشت همه شناختنش. او کسی نبود جز محمود کاوه ، فرمانده ی لشکر.




90/03/30 |
طبقه بندی: اخلاص و تواضع  شهید کاوه